آنچنان بدم که مبادا ببینی ام...
چند وقتی ست آن قدر بد نبوده ام که بیایم اینجا...
آنچنان بدم که مبادا ببینی ام...
چند وقتی ست آن قدر بد نبوده ام که بیایم اینجا...
من هم هستم نه آنچنان که باید
ولی هستم...
darkverse.blogfa.com
امیدوارم با این شروع همراه باشید...
یک پسرعمه داشتم که زیاد نمی شناختمش اصلا زیاد ندیده بودمش که بشناسمش تنها چیزی که ازو یادم می آید این است که وقتی نوجوان بودیک بار موقع بازی کردن زده بود چشم یک بچه را کورکرده بود وپدرومادرش زیربار دیه آن بچه کمرشان خم شد...چیز دیگری که یادم مانده این است که با دختر یک عمه دیگرم در سن ۱۹ سالگی ازدواج کرد!
یک عمه دارم که وقتی آن طرف شهر یکی سرش درد می کند گریه اش می گیردو هرسال هم برای بچه هایش قربانی می دهد که بلایی سرشان نیاید... خیلی دوستش دارم شاید به خاطر همین دلسوزیهای بامزه اش...
یک دختر عمه دارم که دوسه سالی از من بزرگتر است همیشه به خاطر غرور بیجایی که داشت دوستش نداشتم(البته بعداز ازدواج غیرمنتظره اش با همان پسرعمه ۱۹ ساله ام خیلی بهتر شد یعنی مجبور شد بهتر بشود بعد از آن کم کم دوست داشتنی شد!)
یک اتوبوس با یک ماشین بزرگ نفت کش بین زاهدان وسراوان تصادف کرد ...
تنها جنازه ای که مجبور نشدند تکه هایش را جمع کنند همان پسرعمه من بود
اتفاقی مدارک فوت رادیدم:
علت مرگ :کندگی جمجمه.........................
نتوانستم کندگی جمجمه را تصور کنم اما توانستم چیزهای دیگری از پسرعمه ام به یاد بیاورم ...
یک علی کوچولوی یک ساله هست که خوب می شناسمش اصلا هم مغرور نیست
این روزها انگار می فهمد نباید وقت بازی شادمانه بخندد...
مثل ما باهمان تنهایان....
ا.شاملو
داشتم به زهرا امیر ابراهیمی فکر می کردم ورسوایی که برای او پیش آمده ...
نقش زهره سریال نرگس را داشت همان سریالی که مدتها مردم راسر کار گذاشته بود وبا علم کردن مرگ پوپک گلدره مخاطب جذب کرده بود و همه ضعف هایش را لا پوشانی ...
داشتم به این فکر می کردم که خبرهای این چنینی واین لینک های داغ واقعا رسوایی چه کسانی ست ؟رسوایی امیر ابراهیمی (که اصلا برایم مهم نیست که فیلم پخش شده واقعا سکس اوست یا نه،چون این را هیچوقت نمی شود فهمید)یا چه می دانم رسوایی نیما مسیحاست که حرف زدن از فیلم عروسی اش که توی هرخانه ای پیدا می شود دیگر خنده دار است یا رسوایی استقلالی ها که فیلم رقصیدنشان با دوست دخترهایشان پخش شد؟
من فکر نمی کنم این رسوایی اسم ها وآدم هایی باشد که قبل از این مثلا رسوایی ها چندان هم آدم های مهمی نبودند!که هر کدام همان کارهایی را کرده اند که همه ما ممکن است در یک پرده از زندگی خصوصی مان بهتر یا بدترش را انجام بدهیم (حداقل عروسی که می کنیم !)
این رسوایی آنهایی ست که برروی همه چیز سرپوش می گذارند و هر چیزی را غیر ازآنچه هست نشان می دهند
رسانه ملی ما...این موجود مسخره وبی هویت که انگار زندگی آدم هایی خارج ازین جامعه واین کره خاکی را نشان می دهد وما هیچوقت دهانمان باز نمی ماند از تصویر هایی که به خوردمان می دهند وهیچوقت از خودمان نمی پرسیم کدام یکی از زن های این جامعه جلوی همسر وبرادر وپدرشان کلاه زیر مقنعه و شال های ضخیم و لباس های مثل کیسه می پوشند؟ نمی پرسیم چطور باید از یک سریا ل خانوادگی درس زندگی ومحبت بیاموزیم که در آن زندگی سی ساله یک زن و شوهر را نشان می دهد اما دراین سی سال آنها یک بار هم همدیگررا لمس نمی کنند ونهایت محبتشان چایی آوردن برای همدیگر است (حتما در چهره وبازی هم نباید عشقی دیده شود چون مشکل شرعی دارد وگرنه ما بازیگران زحمتکش وتوانایی داریم!)
نه! نه ! اشتباه نکن ! آنقدر فیلم خارجی سانسور نشده و فیلم سکسی جذاب تر از امیر ابراهیمی ها ریخته توی شهر که حسرت دیدن" صحنه" به دل کسی نماند .مسئله دروغ است دروغ شاخداری که به خورد مان می دهند.اینجاست که "زهره" ای که مثل بقیه شخصیت های داستان سریال نرگس در سایه بزرگ "شوکت" و"نرگس "گم شده بود به یکباره مهم می شود وفیلم سکسی اش می شود لینک داغ آدم های عقده ای وبیمار که اگر در مانتوهای از مد افتاده وشال های محکم پیچیده و آرایش کمرنگ شده اش حبس نمی شد حالا کوس رسوایی اش را بدون همه اینها و شرمنده! کمتر ازاینها بربامها نمی زدند. ورابطه طبیعی او با یک پسر که اینجا اصلا مهم نیست شرعی بوده یا نبوده منطقی داشته یا نداشته اصلا به ما مربوط هست یا نه، دستاویزی می شود برای سرگرم شدن غیر منطقی و بیمارگونه عده ای به آن قسمت از واقعیت های تابوی جامعه ما که نشان دادن، منطقی کردن وهدایت کردن آن به مسیر درستش به عهده رسانه ها ست .بگذریم ازین که این سرگرم شدن مردم چه منافع دیگری برای خیلی ها می تواند داشته باشد.
مسئله دروغ است لباس های گشادی که نمی پوشیم حرف های صدمن یک غاز وکتابی که نمی زنیم ، رابطه های سطحی ولوسی که در هیچ خانوادهای پیدا نمی شوند شخصیت های سیاه وسفیدی که هیچکداممان نمی شناسیم ...
شوکت ها وفخارهای سیاه ونرگس ها واستاد اکرمی های علیه السلام!
حجاب های خنده دار وحداقل طبیعی نشده در کنار آرایش های کمرنک شده!
این همه تفاوت سینما وتلوزین ،عکس های روی جلد مجله ها و قیافه های توی تلوزیو ن ،پشت صحنه وجلوی دوربین ....
این رسانه این رسانه...رسانه ای که خودش هم از بسیجی نشان دادن خسته شده وته مانده آرمانهای انقلاب واسلامش را با تکرار کردن سریالهای کارگردان های جو گرفته ده دوازده سال پیش نشان می دهد سریال هایی که درآن خوب ها ریشو اند و جبهه رفته و بی پول بدها صورت تراشیده و دستمال گردنی وپول دار ..
رسانه ای که فکر می کند با پخش اذان به صورت همزمان از همه شبکه ها مردم مسلمان تر می شوند !
چاره کار را نمی دانم چون در جایگاه تصمیم گیری و چاره اندیشی نیستم ،اما دغدغه بزرگی ست تناقض آشکاری که با صدمات جبران ناپذیربه یک جامعه جوان تحمیل شده و بدون شک عواقب نا خوشایندی در پی داشته وخواهد داشت.
فقط می دانم هر جور فیلم سکسی از هر نوعش که فکرش را بشود کرد در چند قدمی هر خانه ای دراین کشور اسلامی پیدا می شود هر چقدر هم که تلوزیون ما فیلم های خارجی را دست کاری کند وهرجور می خواهد آنها را ترجمه کند .می دانم که در اغلب خانه ها ماهواره وجود دارد وبچه ها هم زرنگ تر از آنی ان که نتوانند کلاه های بزرگ سر پدر ومادر ها نگذارند و هرچه می خواهند نبینند هر چقدر هم که تلوزیون ما شعائر اسلامی را رعایت کند (البته اسلامی که خودش وسازندگانش هم نمی فهمند وفقط به نفع صاحبانش کار می کند)
مدتهاست که ازدواج های با رابطه قبلی سالم انجام می شوند و نتایج خوبی هم در پی داشته اند ،هرچقدر هم که تلوزیون ما روابط دختر و پسررا با ترس ولرزنشان دهد وآخرش راهم یا به گند یا به طلاق بکشاند...
باید قبول کرد که رسانه ما فرزند زمان خود نیست ودارد کلاه بزرگی بر سر مردمی می گذارد که تنها حضورشان در این رسانه شرکت در راهپیمایی وعمل به وظیفه شرعی و زدن مشت محکم به دهان استکبار جهانی ست...
از گوشه ای برون آ ای کوکب هدایت....
ARE YOU GOD?-
-NO… MY NAME IS SET...
(City of angels)
دارم "کیمیا خاتون" را می خوانم و هی به آن دغدغه ای فکر می کنم که از وقتی فهمیدم زن ومرد با هم تفاوت دارند مرا آزار می دهد حس وقتی را دارم که "دفتر چه ممنوع" را می خواندم یا فیلم "سگ کشی" را می دیدم. همیشه آثاری از این دست چیزی را در درون من بر می انگیزند که نمود آشکار آن را در زندگی مادرها و خواهرها و همسرهای دوروبرم می بینم و از دیدن آن رنج می کشم ...
اما نکته جالب این اثر دست گذاشتن نویسنده روی زندگی خصوصی غولی مثل مولوی ست چیزی که شاید کسی به آن فکر نکرده بود و اگر هم کسی به آن فکر کرده بود به خودش این جرات را نداده بود که با جسارت بگوید زن در تاریخ ما همیشه همان زن کوتاه آمده و تنها و محبوس است حتی اگر در خانه مولانا ها باشد...
ـ"حالت چطوراست؟"
اما کسی یک بار
ازمن نپرسید:
ـ"بالت...
(ق.امین پور)
شانزده سال گذشته...
برای اولین بار
یک اول مهر خالی...
من غمگینم؟ نه... فقط می ترسم قاتی آدم بزرگها بشوم...
نمی دونم چرا...
هی زندگی اونی که می خواد میذاره جلوی چشم من ومن تا می خوام فریاد بزنم اونقدر بادغدغه های ریز ودرشتش دست و پامو می بنده که اصلا یادم میره گلویی برای فریادزدن دارم...
دلم تنگ شده ...نمی دونم برای چی ...
می خوام یه شعر بزنم که حتما بیشتر کسایی که این صفحه رو وا می کنن اونو دیدن یا شنیدن ...
اتفاقی که انگار شروع لحظه هایی بود که...
آنچنان بدم که مبادا ببینی ام...
در به هم خورد پنجره لرزید عکس کهنه کف اتاق افتاد
ساعت در گذشته جامانده لحظه هارا به سمت شب هل داد
یک نفر ذهن کوچه را ترسید با نگاهی عجیب وبی حالت
ضجه ای شکل می گرفت از غم تا بریزد درون یک فریاد...
پرده های سیاه هی خودرا در مصیبت شریک می کردند:
"تسلیت" "خانواده باقی" "درگذشت عزیز" "روحش شاد"...
من نبودم کسی که می میرد من نبودم کسی که می گرید
من فقط یک روایت گیجم از هرآنچه که اتفاق افتاد:
-مادرم مرد... مادرم مرده..."مادرم" مرده بود می فهمی؟
-"مادرم مرد!"شعر رو شده است شاعر اینجا قضیه را لو داد
لایه های درونی این شعر به صراحت رسیده اند اما...
لایه چسبی و قیچی و دگمه
پیرهن های صورتی
در باد...
همه چیز خوب است...همه چیز...
اما باصدای گوشخراش وتنش زای تلفن...
کاش همه تلفن های دنیا حتی برای یک روز قطع می شدند...کاش همه آدمها هفته ای یک روز نمی توانستند حرف بزنند لوگوس را گم می کردند...سیم های ارتباطی را نمی شناختند...یک روز فراموش می کردند که در دهکده جهانی زندگی می کنند...
سکوت این حلقه گمشده ...این حرف هیچوقت گفته نشده...خوانده نشده ...نوشته نشده...
خودمان را با دنیا مرتبط می کنیم وبعد می رویم یوگا ومدیتیشن کار می کنیم !گل گاوزبون می خوریم!نورتریپتیلین قورت می دهیم!کتابهای کوچک آرامش می خوانیم....
عجب موجودات عجیبی هستیم ما آدمها....
می روم گوشه اتاق مچاله می شوم وبرای دنیای درونم که خیلی تنهاست گریه می کنم...
چی می خواستم بنویسم چی نوشتم!!!
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم...
م.ع بهمنی
شاید بعضی ها بهم بخندن...بعضی ها بگن جواد بازیه...بعضی ها بگن عجب!!! عشق وعاشقی!!!...نمی دونم
فقط اینو می دونم که وقتی این ترانه "ابی" رو می شنوم از ته اون چیزی که توی دلم می جوشه زار می زنم...شاید اسمش عشق باشه...چون اسم دیگه ای نداشته...ولی نه عشق نیست این کلمه مبتذل و دستمالی شده نیست...احساسیه که من نسبت به اون دارم...اونی که هیچوقت به من نگفت:" تو که شاعری چرا برای من شعر نمی گی؟"...هیچوقت منو ازین ناتوانی شرمنده نکرد...کسی که این قدر بزرگه که توی شعرای من تا حالا جا نشده... کسی که این روزها از فکر حتی یه روز نبودنش داغونم...داغون...
این ترانه حال منه... حال خراب من....
توازمتن کدوم رویا رسیدی
که تا اسمت رو گفتی شب جوون شد
که از رنگ صدات دریا شکفت و
نگاه من پراز رنگین کمون شد
تو از خاموشی دلگیر رویا
صدام کردی.... صدام کردی دوباره ....
صداکردی منوازبغض مهتاب
ازاندوه گل و اشک ستاره...
صدام کردی صدام کردی
نگو نه ...
اگرچه خسته وخاموش بودی ....
تو بودی و صدای تو صدام زد
اگرچه دور و ظلمت پوش بودی .........
توچیزی گفتی و شب جای من شد
من از نور و غزل زیبا شدم باز
تو گیج و ویج از خود گم شدن ها
من از من مردم و پیدا شدم باز...
من از من مردم وپیدا شدم باز........
ازین تک بستر تنهایی عشق...
ازین دنج سقوط آخر من....
صدام کردی که برگردم به پرواز
به اوج حس سبز با تو بودن.....
صدام کردی که رو خاموشی من
یه دامن یاس نورانی بپاشی
برهنه از هراس و تازه از عشق
توی آغوش جان من رها شی...
صدام کردی صدام کردی نگو نه .........
اگرچه خسته وخاموش بودی...
تو بودی و صدای تو صدام زد...
اگرچه دورو ظلمت پوش بودی....
تو چیزی گفتی و...توچیزی گفتی و....تو...
من از نور و غزل...
تو از متن کدوم رویا...
صدام کردی
نگو نه...
انسان و من امروز به دنبال چراغی...
چراغی...
چراغی...
ع.کاکایی
نگاه می کنی که به جیزی برسی که بفهمی که...
هر شئ ولو اندک نقش مهمی...یک دریچه که نگاه کنی به هر چه که فکرش را...که باز شود به هر اتفاقی که...روزاول قبر ...نظام توحیدی ...جهان به سوی کمال می رود...روزاول قبر که می افتی توی یک چاله بزرگ سیاه که یک سروگردن از خودت بلندتر است ....شعربگو...دیوانه!...یک شعر تازه در و کردم...در و کردم...غزل پست مدرن...ماهنوز به دوره مدرن نرسیدیم که بخواهیم...یک پارادوکس خنده دار در این عبارت...آنتی بیوتیکی که ما می خوریم گازهایی که ما استشمام می کنیم ...به خودت بگو که همه چی را قاتی کرده ای...چرا میسد کال می زنی چرا اس ام اس نمی زنی؟...چرا حرف نمی زنی...تمام امروز توی دونکده تنها بودم...وعشق صدای فاصله هاست...مسعودسعدو پاس کردی؟ باید پاسش...چرا این حرفهارا می زند؟سدیم را دیروز پریروز سر کلاس مثنوی هم گفتی...گفتی این قدر گفتی که خسته شدم... خسته...نمی فهمی ؟ خسته...این قدر خواستی آدم بزرگی باشی...دوتا سپور ویه عمله...روز اول قبر...پسره که مرده بود با یه عروسک چوبی توی بغلش ودورش سکه ریخته بودن...مالیات بر در آمد...اگر همه مسلمان بودند خدا به این گونه که شناخته شده شناخته نمی شد...حمیده خانم صدای تلوزیونش بلنده...این آرامبخشارو نخور...سوالای سخت از من نپرسین خانوما!...استاد درستش کدومه؟...بیا گوشتارو پاک کنیم..جلسه پیش در مورد غزالی صحبت شد...یاهو مسنجر...کیفش چه قد قشنگه...جزم اندیش...اما برای چی براشون پیامبر اومد؟...خودکارتو این طوری نکن عصبی می شم...تنم درد می کنه...آدم دلش می خواد بره بیرون چایی بخوره ...شعر بخونه...تاریخ ادبیات ۲ ...پیغمبر -نعوذبالله-...نمی فهمید؟...خدایی که انسان بر اساس دانش می سازد بسیار بزرگتر از خدایی ست که...شماره های پرت وبلا...نباید چک بکشی...ارگانیک...تمدن یعنی...زنی با زنبیلی...راستی بعد از من کی لباسامو می پوشه؟...
به مادرم گفتم
دیگر تمام شد...همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد....
آخرین روز آخرین ترم آخرین سال کارشناسی